اشکان الماسی |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
در این دنیا دوست داشتن جرم است گوئی !
حکمش هزار ضربه تنهایی
دوست داشته شدن حرامست شاید
محکوم تا ابد غمگینی
می سوخت ولی می ساخت می مرد ولی می گداخت
چه سخت می دید ولی دم بر نمی آورد
آی فراموشی پس کی به سراغش میایی ، نکند از یاد برده باشیدش
شاید هم حکمش اعدام بود و خودش را سر گرم تنهایش , فراموشیش یا ... می ساخت
| لینک | پنجشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸۸ - اشکان |
در تاریکی این شهر غریب شب ظلمانی گداخته کنده ی که خیره به انش بودم
آنچنان می سوخت که انگار تا به حال زاده نشده بود
چه ساخت بود دیدن سوختن زندگی کسی چیزی به این شدت
می سوخت آنچنان که من می سوختم انچنان خیره به انش بودم که تمام گرم شد ه بود آتش چهار شنبه آخر سال بود انگاری
ولی سوختن و مردن ان کنده پیر را دیدم که چقدر سختگیرانه به خود میگفت
آخر زندگیت فرا رسیده بسوز که فردا بهار است و جای و دیگر نیست در این دنیا
اشک میریختم برایاش ولی گویا خوشحال بود ان از رفتن از سوختن
می گفت با گداختگی که نویده بهار است اما به چه قیمت
اینقدر سکه میسوخت که من حتی یاد رفته هایم که می سوزاندم را فراموش کردم
در این هیاهو چه غریبانه بود سوختنه دل ..... همین
| لینک | چهارشنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸۸ - اشکان |
در راستای اینکه میرحسین موسوی فعلا نامزد انتخابات است و احتمال دارد رئیس جمهور بشود، به همین دلیل برخی شباهت های ناگزیر میان او و رییس جمهور فعلی را اعلام می کنیم. قبلا باید تذکر بدهیم که اعلام شباهت میان میرحسین موسوی و محمود احمدی نژاد، بخاطر اهانت به میرحسین نیست، بلکه بخاطر انتخابات است، بالاخره هر کسی یک عیبی دارد... اولی (میرحسین موسوی) با دومی (محمود احمدی نژاد) تفاوت های زیر را دارد:
- اولی چون موقعیت بحرانی بود انتخاب شد، اما دومی چون انتخاب شد موقعیت بحرانی شد.
- اولی در عرض بیست سال دو بار مصاحبه کرده است، دومی در عرض هر دو سال بیست مصاحبه.
- هر دو دانشگاهی اند، اولی دانشگاه رفت و سپس مدیر دولتی شد، دومی مدیر دولتی شد و سپس به دانشگاه رفت.
- اولی چون جنگ پیش آمد نتوانست خوب کشور را اداره کند، دومی چون نتوانست خوب کشور را اداره کند، سعی کرد جنگ راه بیندازد.
- اولی بودجه نداشت، به همین دلیل مردم گرسنه بودند، دومی بودجه داشت ولی عرضه نداشت، به همین دلیل مردم گرسنه بودند.
- اولی چون فکر می کند لخت است تا دوربین می بیند فرار می کند، دومی چون دوربین می بیند حاضر است لخت مادرزاد بشود.
- اولی تند می رفت چون همه دنبالش بودند و می خواستند او را نابود کنند، دومی تند می رود تا همه دنبالش بدوند..
- اولی دانشگاه و اداره را ول کرد و وارد بسیج شد و رفت به جنگ، دومی وارد بسیج شد و به دانشگاه رفت و کار پیدا کرد.
- اعضای دولت اولی یک تعداد آدم 25 ساله بودند که سعی می کردند جوری رفتار کنند انگار 50 ساله اند، دولت دومی یک گروه آدم 50 ساله اند که سعی دارند جوری رفتار کنند انگار 25 ساله اند.
- اولی وزرایش تازه از آمریکا برگشته بودند، دومی تازه وزرایش می خواهند بروند آمریکا را ببینند.
- کابینه اولی یک مشت بچه پولدار بودند که وقتی وزیر می شدند یا فقیر می شدند یا منفجر می شدند، کابینه دومی یک مشت بچه فقیر هستند که وقتی وزیر می شوند یا میلیاردر می شوند یا منفجر می کنند.
- زمان اولی آمریکایی ها می خواستند تنگه هرمز را ببندند، ارتش ایران نمی گذاشت، حالا ایران می خواهد تنگه هرمز را ببندد، ارتش آمریکا نمی گذارد.
- در زمان اولی نخست وزیر و وزرا فکر می کردند چون حکومت اسلامی است، نباید به مردم دروغ بگویند چون مردم می فهمند، اما در زمان دومی رئیس جمهور و وزرا مطمئن شدند که مردم می فهمند، به همین دلیل هر دروغی می خواهند می گویند.
- وزرای اولی را اگر از کابینه بیرون می کردند، میلیونر می شدند، وزرای دومی را اگر بیرون کنند، از گرسنگی می میرند.
- اولی چون تجربه نداشت اشتباه کرد، دومی دارد تلاش می کنه بعد از سی سال اشتباهات اولی را به عنوان برنامه انجام بدهد.
- هر دو نفر شان یک هدف داشتند، اینکه با فقر و بی عدالتی مبارزه کنند، اولی موفق شد، دومی موفق نشد.
- اولی در " وضعیت قرمز" کشور را اداره می کرد، دومی کشور را در "وضعیت سفید" تحویل گرفت و در "وضعیت زرد" تحویل داد.
نتیجه گیری تاریخی: اگر موسوی و اعضای کابینه اش در این سی سال هیچ چیزی را نمی دیدند، هیچ تجربه ای پیدا نمی کردند و سعی نمی کردند اشتباهات شان را اصلاح کنند، می شدند همین کابینه احمدی نژاد
| لینک | چهارشنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸۸ - اشکان |
ساروان : محسن نامجو
در این شب سرد بارانی آغاز ٢۴امین پاییز زندگی که بارانی شد چشمانم مثل خدا که می بارید بر ابرهایش... ترانه ساروان محسن نامجو حالمان را خوب کرد ...به امید اینکه حالتان را خوب کند :
ای ساروان ... ای کاروان
لیلای من کجا می بری با بردن لیلای من ، جان و دل مرا می بری
ای ساروان کجا می روی ... لیلای من چرا می بری
در بستن پیمان ما تنها گواه ما شد خدا ، تا این جهان پر پا بود
این عشق ما بماند به جا
ای ساروان کجا می روی ... لیلای من چرا می بری
تمامی دینم به دنیای فانی ، شراره عشقی که شد زندگانی
به یاد یاری خوشا قطره اشکی
به سوز عشقی خوشا زندگانی
همیشه خدایا محبت دلها
به دلها بماند بسان دل ما
که لیلی و مجنون فسانه شود ...حکایت ما جاودانه شود
تو اکنون به عشقم گریزانی ، غمم را ز چشمم نمی خوانی
از این غم چه حالم نمی دانی ..
پس از تو نمونم برای خدا...تو مرگ دلم را ببین و برو
چو طوفان سختی ز شاخهء غمم ...گل هستیم را بچین و برو
که هستم من آن تک درختی ... که برپای طوفان نشسته
همه شاخه های وجودش ... به خشم طبیعت شکسته
ای ساروان ... ای کاروان لیلای من کجا می بری با بردن لیلای من ، جان و دل مرا می بری ای ساروان کجا می روی ... لیلای من چرا می بری
| لینک | جمعه ۱٠ آبان ،۱۳۸٧ - اشکان |
باز هم این سوز سرد از روزنه این قاب جهان نما به زور وارد می شود
به هم می خورد و هو هو می کشد ....
اشکهای خدا هم شیشه عمرم را لبریزمی کند ...
نا گاه تلنگری از سوی جهان می آید
که چه زود عمر هم می گذرد
و چه دیر این دوپای به خیالش عاقل به فکر می رود فرو
به سان ارابهء عشقی می ماند که افسارش را خدا می چرخاند
این عمر است که می گذرد
به خیالم مسن می شوم ، آغاز می کنم زندگی تازه.. اما
باتلاق زمان است که مرا باز هم می کشد سوی زمین
چه دل پر دردی خواهد شد این سوخته جان بی همه چیز
و آن گله های گاه به گاه که نا شکریش خواندند
چه بسا ابزار گناهی می شد .... در دلمان
و چقدر لازم که گاهی به گناهی این دل بی گناه نظری باز کنیم
و خدا را یاد کنیم .... و خدا را یاد کنیم
در آستانه شکوفایی سنم ..کنار پنجره خیس باران زده ....همین
| لینک | جمعه ۱٠ آبان ،۱۳۸٧ - اشکان |
دلتنگم
ذندگی بودن آنی در آن
لحظه لذت بخش نهادن سر بر بالین نفس و آرامشی بی وصف
و آن قطره اشکی که از چشم دلش بارید نقش زمانم را بر هم زد
گواهی ز جدایی می داد ، وقت فقان هم نزدیک
عشق هم تلافی می کرد آن بدیها که در حقش کردم
مثل نواری دوار صحنه های زیبای بودنش از پس چشمم ورق می خورد
و ناگاه زندگی برگ برنده اش را رو کرد
لحظه بی گاه جدایی ، بخش بی رحم قسمت
بعد از مدتها با دلی دلتنگ ..... همین
| لینک | سهشنبه ٥ شهریور ،۱۳۸٧ - اشکان |
دل به دریا ...... مرداب
دل به ساحل ....آزاد
چشم من صدها بار ......فردا , فردا
زندگی در پس ذهن تلاتم زده ام ....بی پایان
صحنه سنگرهای عشق و آفتاب
افق را هم رنگین تر از هر راز
به زمین می نگرم , به ساحل , به دریا , آب , آزاد ....
ذ هن کف آلود موجهای ساحل زده ,
به چشمانم اشک می پاشد , غم ,
ماه پهنای وجودش را براین سهمگین جبهه عشق و آزادی
می پاشد ......
زندگی در پس ذهن تلاتم زده ام ..... بی پایان
صدای دحشت هم می آید , همه جا تاریک ناگهان پر نور
صدها پروانه عشقی پرپر....
دل به دریا ...... مرداب
دل به ساحل ....آزاد
| لینک | چهارشنبه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - اشکان |
زیر این سوی چراغ
بر در این چارچوب صفا
می شناسم آن را
حسی که به عشقش خفتم
بیدار شدم و به سحر پیوستم !
ز نگاه وفادار زمانی می ماند
که به دل می رفتم و آن شیشه غم را می ساختم !
چه مبارک نفسی داشت
چه صفایی و هوایی
آ ن غضب آلود نگاهی که به دلم انداختی
و مرا در دلمان زندانی کردی !
قول گرفتی حبس ابدی بشوم !
و دگر بار عشقش نامدم
آن حسی که به درگاه دلم
منتظر رخصت بود !
منتظر یک فرصت ! همین
| لینک | چهارشنبه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - اشکان |
وقتی که به جهان چشم می دوزم
درد می نالم و خشم می گریم !
چه شده که خدا هم
دلش از این بنده ناشکر بی وفا خون شده است ؟!
ماه هم به خون خواهی امواج زمین
جزر و مد می کند !
چه شده است که زمین هم مردگان را
از سر خود باز می کند !؟
قبرستان دلم , تنگ گرفته
دیگر جای مردن نیست !
چه مبارک دمی ناگاه در خواب
این آشفته حال را دق الباب می کند !
و لی در خواب ..... شتر بیند پنبه دانه !!
وای چه شده
و دلی که سخت از پس دوری آن ذهن بلند ,
آن بی داد سخن , بسیار تنگ شده
چه شده .... وای چه شده !
| لینک | چهارشنبه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - اشکان |

